تبليغاتX
منطقه ي ممنوعه

او سیگارش را دود میکرد و من روحم را...

وقتی اخرین پک را زد... خاکسترم فرو ریخت...!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  17:9  توسط  ستایش  | 

گوشهایم که بیکار میشوند دلشان میخواهد فقط صدای تورا بشنوند...

حفره ی خالی ذهنم پر میشود از تو...

دلم میخواهد " ونگوگ وار " گوشهایم را ببرم!

بلکه دیگر تورا نشنوم!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  17:5  توسط  ستایش  | 

همه ی بیهودگیهای جهان تقدیم تو باد!!!

این جمله را در هجده سالگی ام گفت ومن از ان لحظه انقدر خالی  شدم که ....

دیگرحتی "من" هم نبودم!

هیچ چیز نبودم...

"هیچ" بودم!

نه شاید" هیچ "هم نبودم!

حالا دیگر نمیدانم "اصلا بودم یا نبودم"...............!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  17:1  توسط  ستایش  | 

مردان قبیله ی من همگی شاعراند...

زنانشان را همانقدر دوست میدارند که سیگارشان را...!!!

ازبطالت بیزارند. در تمام عرصه ها کار میکنند...ولی به عرصه ی عشق کاری ندارند!!!

و از بس که شجاعند حتی از خدا هم نمیترسند!!!

مردان قبیله ی من... شبیه" تو" اند.....!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  16:43  توسط  ستایش  | 

سالهاست زوایای شلوغ اطرافم را ترک گفته ام...

بی هیچ فکری...

کاش میشد از خدا بپرسم :ایا ارواح تنها هم به بهشت میروند؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  16:38  توسط  ستایش  | 

این لاکپشته تنها از هجوم وحشیه این روزهاچشم بسته به انزوای تاریکه لاکش پناه برده است...!

مبادا از لاکش بیرون بکشیدش...

لاکپشتها بیرونه لاک میمیرند.........!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  16:36  توسط  ستایش  | 

همه چیز را تفسیر میکند...

اشیا را وحتی غیر اشیا را مثل دودسیگارش!!!

من فقط نگاه میکنم شاید چون تفسیر کردن را بلد نیستم.

یا شاید بلد هستمو بیان نمیکنم... یا اینکه حوصله بیانش را ندارم...!

اما او مدام فلسفه میبافد برای همه چیز و هیچ چیز!!!

برای کافه...میز...فنجان قهوه هامان...سیگارش...دودش..خاکسترش...من وخودش!!!

نگاه میکنم به چشمانش... واونگاهم راخالی میبیند!وذهنم را...!

بیهودگی ام را هم میبیند...وبیهودگی اش را!!!

همه چیز را میبیند اما دیگر هیچ چیز را تفسیر نمیکند...

فقط سکوت میکند...

فقط سکوت میکنیم......!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  15:18  توسط  ستایش  | 

موسیقی انگشتانت را دوست دارم وقتی که عاشقانه افکارت رامینوازی...

وساز چنان از تو حرف شنوی دارد که گاهی خیال میکنم پدرش هستی!

اینهمه عشق ضربدر ضرب انگشتانت میشود" تو"...!

اگرتمام تنهایی جهان راهم اضافه کنی انوقت مساوی میشوی با "من"...!

حاصل این معادله تفاهمیست که اوای سازت با روح من دارد....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  14:54  توسط  ستایش  | 

سرت که درد میگیرد به کجامیکوبی اش؟!

دیوار؟! زمین؟! یا شیشه ی پنجره؟!...

سرم که درد میگیرد جایی برای کوبیدن نیست!

میفشارمش بین دو دستم... وافکارم که همگی فرزندان تواند از چشمانم بیرون میپاشند!

انوقت کمی ارام میشوم دردهایم تمام میشود اما " تو" نه...!

سرت که درد گرفت به جایی نکوب! به دستان من بسپارش....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت  14:33  توسط  ستایش  | 

ان زمان که کسی برای دوست داشتن وجود داشت
من دوست داشتن را نیاموخته بودم...
امروز من همچنان در عشق بیسوادم!
اما نگران نیستم...! زیرا دیگر کسی برای دوست داشتن هم نیست!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت  18:37  توسط  ستایش  |